زمزمه های گاه و بی گاه من
بگذارید این وطن دوباره وطن شود. آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟ سفید پوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند، من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدارکه گرفتارآمده ام من کشاورزم - بنده ی خاک - آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید ما مردم می باید لنگستن هیوز - برگردان از احمد شاملو سه تا می شویم: من تو بوسه بی هم چها تاییم: تو با تنهایی من و رنج
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن که خیالی شدم از تنهایی بهار در راه است و طبیعت در حال نوشدن... و شاید بقول مشیری عزیز بهتر باشه که پنجره ها را بگشاییم و در جشن اقاقی ها شرکت کنیم... پس بیایید ما هم معجزه را باور کنیم. "باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را روزی ما دوباره کبوترهایمان اشک آن شب لبخند عشقم بود. من درد مشترکم نامت را به من بگو درخلوت روشن با تو گریسته ام زیرا که من
بوسه ی تو یه باغ پر گیلاس، مثل جانی واکر گس
و گیرا
آنگاه گهواره هاي كهنه را در گورهاي تازه تكان دادي و همزمان پروانه را از پيله اش پراندي تا ترمه هاي باران خورده را بر شاخه ي گوزن بياويزد مشقم كن وقتي كه عشق را زيبا بنويسي فرقي نمي كند كه قلم از ساقه هاي نيلوفر باشد يا از پر كبوتر تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب میان آفتاب های همیشه زیبایی تو لنگریست... نگاهت شکست ستمگریست... و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست... دوستش مي دارم چشمه ای لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد. و گونه هايت با دو شيار مّورب كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سبيخانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده م. هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم! و چشانت راز آتش است. و عشقت پيروزي آدمي ست هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد. و آغوشت اندك جائي براي زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه به هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند. كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد. در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم. توفان ها در رقص عظيم تو به شكوهمندي ني لبكي مي نوازند، و ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند. بگذار چنان از خواب بر آيم كه كوچه هاي شهر حضور مرا دريابند. دستانت آشتي است ودوستاني كه ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده شود پيشانيت آيينه اي بلند است تابناك وبلند، كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند. دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند. تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گوارا تر كند؟ تا آ يينه پديدار آئي عمري دراز در آ نگريستم من بركه ها ودريا ها را گريستم اي پري وار درقالب آدمي كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ حضور بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم. وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ؛ نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ؛ نتوانم... اشکی از شاخه فرو ریخت ! مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم زندگی فرصتم نمی دهد هیچ تا برف های تنم آب شود و بهار را به تماشا بنشینم بناگزیر مچاله در خویش به زیر برف پناه می برم و به جای چراغ به قندیل های بلند یخ می نگرم نه! در این سرزمین آفتابی نمی تابد تا حرف های دلم ذوب شوند و بهار دروغی بود که مادرم گفت! خسته ام میفهمید؟! * * * خانه ات سرد است؟ * * * آدمک آخر دنیاست بخند * * * طرف ما شب نیست من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست طرف ما شب نیست خشمِ کوچه در مُشت توست ار شاملو * * * به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی امروز زندگی را آغاز كن! * * * ما همیشه صداهای بلند را میشنویم, پر رنگ ها را میبینیم. سخت ها را میخواهیم, غافل از اینکه خوبها آسان می آیند, بی رنگ می مانند و بی صدا می روند * * * یاد اون روزهای با صفا و زیبا بخیر روزهای زیبای دوران کودکی روزهای بانشاطی که فکرمون فقط مشق شبمون بود دو بار نوشتن از درس سیب سینی کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود
* * * با كمي مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن ، وهيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . پرسيدم ، آخر .... ، و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، زلال كه باشي ، آسمان در توست .
* * * مژده بده مژده مسیحا رسید مرده شب زنده به فردا رسید مژده که آن گمشده پیدا شده رو به دلم پنجره ای وا شده دست سحر بر سر آیینه ریخت نور بر اندام شب کینه ریخت پوست شبنم ترکید اززلال می زند از شوق دلم ،بال بال در دل من باز کسی می تپد باز کسی در قفسی می تپد باز کسی جنس شقایق شده ساده تراز آیینه عاشق شده بازکسی پرپر و پرپرشده رو به خودش چشم کسی تر شده با ز نمک گیر نگاهی شدم کفتر افتاده به چاهی شدم باز من و شب به خیابان زدن بی خبر از خود به بیابان زدن باز کسی در دل من پا گذاشت رفت ودر واشده را واگذاشت باز کسی بی خبر آمد ولی داغ نگاهش به دلم جا گذاشت مژده بزن مژده به مژگان بده در تن این ثانیه ها جان بده آن به دعا خواسته ام آمده ساده وآراسته ام آمده آمده تا شور دمادم کند از لب خود روی عسل کم کند محو تماشای نگاه توام مردمک چشم سیاه توام باز کن آغوش و تنم کن تنت جابده من را به درون منت ناز کن این خسته تر از خسته را باز کن این قفل زبان بسته را آه اگر دست مرا رد کنی آه اگر با دل من بد کنی * * * اي نگـــاهت نخــي از مخمل و از ابــــريشم چند وقت است که هر شب به تــو مي انديشم به تو آري ، به تـو يعني به همان منظر دور به همان سبـــز صميمي ، به همبن باغ بلــور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري کــه سراغش ز غزلهـــاي خودم مي گيـــري بـــه همان زل زدن از فاصله دور به هــــم يعنــي آن شيوه فهمانـــدن منظـــور به هــــم بـــه تبسم ، بـــه تکلم ، بـــه دلارايي تـــــــو بـــه خموشي ، به تماشــا ، به شکيبايي تــــو به نفس هاي تـــو در سايــه سنگين سکــوت به سخنهاي تـــــو با لهجه شيــرين سکـــوت شبحي چند شب است آفت جـــــانم شده است اول اســـــــم کســــي ورد زبـــــانم شده است در من انگــــار کسي در پي انکار مـن است يک نفر مثل خودم ، عـاشق ديـــدارـمن است يک نفر ساده ، چنان سـاده که از سادگي اش مي شـــود يک شبـــه پي برد بـه دلدادگي اش آه اي خـــواب گران سنگ سبکبــار شــــــده بر ســـــــر روح مـــن افتــاده و آوار شــــــده در مــن انگار کسي در پي انکار مـــن است يک نفر مثل خودم ، تشنه ديـــدار مـــن است يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است اول اســـــم کســي ورد زبــــانم شــــده است آي بي رنگ تر از آينــه يک لحظه بايست راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟ اگر اين حادثه هر شبه تصوير تــو نيست پس چرا رنگ تــو و آينه اينقــدر يکيست؟ حتــــم دارم که تــويي آن شبح آينـــه پوش عــاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکـوش آري آن سايه که شب آفت جـــانم شده بود آن الفبـــــا که همــه ورد زبانــم شـــده بود اينک از پشت دل آينـــه پيـــدا شــده است و تماشاگه اين خيــل تماشــــــا شـــده است آن الفبـــاي دبستــــاني دلخــواه تـــــويــي عشـق من آن شبح شــــاد شبانگاه تـــــويي * * * بی صدا می نشینم و سرم را بر روی چوبی سخت می گذارم با چشمانم می گریم با دستانم اشک هایم را پاک می کنم برای چشمان قرمزم سویی نمانده دیگر اشکی هم نمی توانم بریزم با لبانم می خندم تا طرح چهره ام را عوض کنم دندان هایم را به رخ اطرافیان میکشم صدایم می لرزد از شدت سرما دست ها و گونه ها و بینی ام سرخ شده دست هایم را بر روی گونه ها و بینی ام می گذارم پاهایم را دیگر حس نمی کنم احساس می کنم مغزم متحرک است قلبم می سوزد * * * امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودیم... زندگی گوتاه تر از آن است که به خصومت بگذردو قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند...دستت را به من بده تا دوست باشیم ...فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم ...در بستر روز آنچه که به دست می آید با خنده پایدار نمی ماندو آنچه که از دست می رود با اشک جبران نمیشود!!! * * *
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران
در رویای خویش داشته اند.-
بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابر ی در هوایی است که استنشاق می کنیم.
(در این "سرزمین آزاده گان" برای من هرگز
نه برابری درکار بوده است نه آزادی.)
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگسترمی شود؟
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگد مال می کند.
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های بر آوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز وطمع.
کارگرم، زرخرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم، نگران، گرسنه، شور بخت،
که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز در مانده ام. - آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست و جوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند،
دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا "سرزمین آزاده گان" را بنیان بگذارم.
آزاده گان؟
یک رویا-
رویایی که فرا می خواندم هنوز اما.
-سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است
و باید بشود! -
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
- از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمانشان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
پولاد آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده اند
ما می باید سرزمین مان را آمریکا را بار دیگر بازپس بستانیم
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این، سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم.
همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را-
و بار دیگر وطن را بسازیم!
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز در ازل دادهست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن "
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانههایشان
را نمیبندند.
قفل افسانهای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانهای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار میکشم
حتي اگر روزی
که دیگر
نباشم...
فریدون مشیری
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده، مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ، ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره، ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
داغ
تـــو دارد ایــن دلــم، جـای دگــر نمیشود
دیـده عـقـل مـست تـو،
چــرخـه چـرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند
عـقـل خـروش مـی کـند، بیتو
به سر نمیشود
خـمـر مـن و خـمار من، بـاغ مـن و بـهـار مـن
خـواب
مـن و قـرار من، بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی، مُلـکـت و
مال من تویی
آب زلال مـــن تـویـــی، بیتو به سر نمیشود
گـاه ســوی وفـا رَوی، گــاه ســـوی جـفـا رَوی
آن مـــنـــی کــجـا
روی، بیتو به سر نمیشود
دل بـنـهـنـد بــرکـنـی، تـوبته کـنـنـد
بـشـکـنـی
این همه خود تو میکنی، بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر
به سـر شـدی، زیر جهان زبر شدی
بــاغ ارم ســقــر شــدی، بیتو به سر نمیشود
گـر تـو سـری قدم شوم، ور تـو کـفی علم شوم
ور بـروی عــدم شـــوم،
بیتو به سر نمیشود
خـواب مـرا ببسته ای، نـقـش مترا بـشـسـتهای
وز
هــمــه ام گسسته ای، بیتو به سر نمیشود
گـر تـو نـبـاشی یـار
من، گشـت خراب کار من
مـونـس و غـمـگـسار من، بیتو به سر نمیشود
بی تونه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سـر ز غـم تو چون کـشم، بیتو
به سر نمیشود
هر چـه بگویـم ای سـند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو
بگو به لـطف خـود، بیتو به سر نمیشود
اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن می گویم
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های توبامن آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
باصدای تو آشناست.



صدتا جشن تولد و عیده، حس بوسیدنت تو عاشورا
دیگه واسه پریدن مستیم، دریا رو دریا قهوه بی اثره
فراموش کردن تو قتل منه، کشتن یه پیانو با تبره
وقتی اسمت میاد توی قلبم، یه فرشته آکاردئون می زنه
شمسم و روی دریا راه می رم، وقتی که دستِ تو تو دستِ منه
منو که سهمم از همه دنیا، تلی از پاکتای سیگاره
منو که اوجِ سرخوشیم تنها گم شدن تو طنین گیتاره
زیرِ بارونی از ترانه ببر
زیر رگبارِ ممتدِ فانوس
تازه از جنگِ کهنه برگشتم
منو با شهوتی غریزی ببوس
می شه تو حبس تو ترانه نوشت، یا غزل شد به وزن یک زنجیر
می شه از پیله سر در آورد و با توعشق بازی کرد تو هیجدهِ تیر
تخته و در من و توییم این بار، جور جوریم، همدم و همراز
میخای خط میخی رو بردار با تنم تو شمال یه کلبه بساز
کلبه ای آخرِ جواهر ده، تو سیسنگان، یا جاده ی دو هزار
یه جایی لابه لای جنگل و مِه، منو از بطنِ گل به دنیا بیار
بوسه ی تو کُمای شیرینه، سفر از این زمونه ی هاره
یه مرخصیه از این دنیا که از ابراش گلوله می باره
از کدوم کوچه می رسی آخر؟
با کدوم تاکسی؟ با کدوم اتوبوس؟
گل نراقی برای تو خونده!
منو بی رحم و عاشقانه ببوس...
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب!
چرا كه مي شناسمش،
به دو ستي و يگانگي
شهر
همه بيگانگي و عداوت است
هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
اندوهش غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي.
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئي
كه صبحگا هان
به هواي پاك
گشوده مي شود،
وطراوت شمعداني ها
در پاشويه حوض.
پروانه ای وگلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصو مانه
از اندوهي
گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به درياچه ای
و بودا
كه به نيروانا.
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگويم كه سعادت
حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛
اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد
چنان چون درياچه ای
كه سنگي را
ونيروانا
كه بودا را.
چرا كه سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي كه
به جز تفاهمي آشكار
نيست.
بر چهره زندگاني من
كه بر آن
هر شيار
از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند
آيدا!
لبخند آمرزشي است.
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم
درپيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مراديگر
از او گزير نيست

ادامه مطلب
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!! ![]()
خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم.
ستاره کوچکی در کلمه یی بگذار و به آسمان روانه کن.
بسیار تاریکم![]()
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخردنیاست بخند ![]()
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
شب از ستارهها تنهاتر است...
چخماقها کنارِ فتیله بیطاقتند
در لبان تو، شعرِ روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت میکند.![]()
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی .
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكند.![]()
![]()

![]()
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()



